وقتی دوری ... تــــــــنهاییــــــــم نزدیکه ...

80 روز گذشــــــــــــــــــــت ...
۸۰ روزه که نــــدیـــــدمــــــــت ...
وقتی روز میلاد رو بهت در عرض یک روز چند بار تبریک گفتم و آرزو به دلم موند که در کنار هم باشیم و بهت گفتم ... تو گفتی الاهی ...دلم میخواست تو آغوشت بودم و تموم دلتنگیامو ...تموم بغضایی که پنهونشون کردمو ...خالی میکردم ...قسمت نشد ببینمت ...ولی امیدوارم ...امیـــــد وارم ...
الانم پر از حس نوشتنم و دست و دلم به نوشتن نمیره ...
دوس دارم این روزای دلتنگی رو ثبتش کنم... هم اینجا... هم تو دفتر یادگاریام ...
اما نمیتونم واضح بگم ...چون آروم نیستم ...
چون منتظر یه اتفاقم ...
اتفاقی که میدونم تا حدی چی میتونه باشه ولی نمیگم تا غافلگیر شم ....!
یکی میگفت این ...نقطه نوشتنات نشوندهنده یه بحرانیه تو زندگیت ...!
خـــــــــب هست ولی نه دیگه اونقدرا سخت ...
درست حرفی رو زد که تا حد زیادیش بحرانش برمیگرده به خودش ...
ولی علتاشو درست نگفت ...
همشون غلط غلط بودن ...
شایدم نمیخواد باور کنه که من دلم یه جای دیگست ...
شایدم زیادی خودخواهه ...
آره خودخواهه ...
جایی که حتی صاحبش هم نمیخواد باور کنه ...
میگه خواستی دوس بدار مثل من ولی دل نبند ...
به چیزایی که وجودشون همیشگی نیست دل نبند ...
چون اگه از دستشون بدی خودت هم از دست میری ...
و من نمیخوام اینجوری باشه ...
یکی نیس بهش بگه آخه بی انصاف !
مگه دوس داشتن بدون دل بستن هم میشه ؟ ...
نمیشه دیگه ...
تا دلبستگی و وابستگی نباشه که دوس داشتنی هم نیست ؟
و اون هیچی نمیگه ...!
و من دلیلشو خوب میدونم ...
ولی من ...
همین جوریشم دوسش دارم ...
این سکوتشو ...
این مکث کردناشو ...
این دل شکستناشو ...

تقصیر من چیه که هر لحظه باهامی ...
تقصیر من چیه تا چشامو میبندم چشمات باهام حرف میزنن ؟
تقصیر من چیه وقتی تصویرتو میگیرم جلوی چشمم و بوش میکنم پر از نفس میشم ...
پر از زندگی ...
پر از عشق ...
تقصیر من چیه لحظه های با تو بودن هر لحظه میان روبروم؟
تقصیر من چیه که اشک تو چشمات رو که میبینم تو خودم میمیرم ...
تقصیر من چیه که وقتی اونیکه میخواد با تموم حرفاش . دیدگاهش . غرور و شخصیتش
ثروت و محبتاش . تو رو از من بگیره تو روش وایمیستم ؟
نام و نشونی از تو بهش نمیدم که نکنه یه روزی بیاد سراغت ؟ ...
نکنه بیاد و کاری کنه که از دستت بدم ؟ ...
وای خدا ...
هیچوقت اون روز رو برا من نیاره ...
الاهی که من بشم پیش ...ت ...
نه نمیگم ..
چون خوشت نمیاد ...
تقصیر من چیه که تو رو دوس دارم ؟
من که میدونم بخاطر خودم حرفات رو پنهون میکنی ؟
من که خوب میدونم دلت میخواد بری سفر ولی یه جور دیگه حرف میزنی ؟
من که میدونم ...
من که میدونم ...
تقصیر من چیه که در برابر حرفایی که باعث میشن ازت دلسرد شم واکنش نشون میدم ؟
تقصیر من چیه که ترس وجودمو میگیره که نکنه چیزی شده یا اینکه قراره از دستت بدم ؟
...
...
...
...
برا چی نفوس بد میزنم من ؟...
دیگه خسته شدم از این حرفها ...
چرا نباید دوس داشت ؟!...
ولی بدون...
من بی تفاوت به همه حرفا ....
بی تفاوت به همه این بازیای روزگار ...
با تموم غروری که دارم ...
دوستت دارم...
و دیگه چیزی برام مهم نیس ...
هیچی هیچی ...
غیر از خودت و خودت ...
حتی اگه باور نکنی ...
حتی اگه ...
حتی اگه ...
بحرانه رو خالی میذارم تا یه روزی پر بشه ...
* خدا صبرم رو زیاد کن ....
احساسم رو لبریز کن ...
عشقم رو بیشتر و بیشتر کن ...
تا بشه سپر بلای جونش ...
تا بشه درمون دردش ...
تا بشه .........
* هرگز این مواظب خودت باش گفتناش از قلبم نمیرن بیرون ...
* میشناسمش ولی به روش نمیارم چون نمیخوام برا لحظه ای حرفام آزارش بدن ...
* تو رو خدا گریه نکن ...من زیادی فک زدم ! ...*
* من که دارم باهاش زندگی میکنم ...
دیگه چی میخوام ؟ ...
فقط و فقط آسایش و راحتیش...
و از همه مهمتر...
امنیت جسمی و روحیش ...
ولی اون نمیدونه...
و خوشحالم که نمیدونه ...
* ای دنیا یه کم با ما مدارا کن ...
یه کم ...
یه موقع هایی دلم هوس میکنه بنویسم ...حالا از هر چی ...عشق و احساس ...سیاست و تدبیر ...روزمرگیها ...حالتهای زندگی ...رفتارام ... از گذشته ...از حال ... و از آینده ... تصمیمایی که برا خودم و زندگیم دارم ... از حرفای دوستان ... و خیلی چیزا ...نمیدونم چرا ؟ ...
شاید نوشتن هم یه نیازیه برا ارضای روح ...همیشه در نوشتن لفظ محاوره ای رو دوس داشتم ...ساده است و روون ...بی ریا هست و زلال ...از اینکه تو نوشتن به کلمه ها آراستگی بیش از حد بدم برام اون حس ارضا شدن رو بوجود نمیاره...هر چند در صحبت کردن وقتای زیادی هست که باید با دیگران فقط رسمی حرف زد و جدی ...خـــب ...زندگی همینه دیگه ...همه چیزا رو تو زندگی باید بهش رسید ...از اینکه این محیط بهم آرامش میده خوشحالم و از اینکه دوستای گل و صمیمی دارم خوشحالترم ...از اینکه هم تو غمها هم تو شادیا همدمای خوبی برام بودن حس خوبی بهم دست میده ...از اینکه حرفای دل رو بخونم ...از اینکه حرفای دل رو بزنم بی هیچگونه واهمه و احساس غریبگی احساس غرور میکنم ...از اینکه دنیای مجازی واسه خودش دنیاییه خوشحالم ... و از اینکه بارها نوشتن ها ...حرف زدنها ...حرف خوندنها ...برام شدن مرهم ...خوشحالم ...از اینکه وقتایی هست که بهترین درمونه خوشحالم ...از اینکه میشه بی دغدغه از دل نوشت خوشحالم ... از اینکه هر کس درکشو از نوشته ها مینویسه خوشحالم ... و از اینکه حس کنم که دوستان هستن شاد شادم و شادی همه هموطنام از آرزوهامه ...
* کاش قدرت گفتنشو پیدا کنم..بگم...
( دقیقا وقتی این جمله رو ۶ روز پیش بصورت کاش به قلم آوردم . طولی نکشید که در ادامه ی حرفام حرفای اصلیمو از زبون دل نوشتم و سبک شدم ...چون احساس کردم این کـــاش نوشتن آزارم میده ...یه حس رها شدن بهم دست داد ...یه احساسی که دیگه ناآرومی درش وجود نداشت ...هر چند یه کم سخت بود ولی غیر ممکن نبود و خب الانم راضیم ...چون نمیخوام چیزی که میشه کاش رو ازش ورداشت کاش به همراه داشته باشه و در زندگی هم همینطور ... و امیدوارم همیشه همینجوری باشم و برا دلم تصمیم بگیرم ...و آزاد باشم ...رها از هر گونه دلهره ای ...و دلبسته به هر گونه دلبستگی ... و وابسته به هر گونه دلتنگی ای که برام دلنشین باشه ...هر چند دغدغه و بیتابی های زندگی هم خودش دنیاییه ...)
+ خب من دیروز یه دنیا امید داشتم و به کار و احساسم ایمان داشتم و خب خدا رو شکر قضیه بعد از چندین ماه انتظار راحت حل شد هر چند نتیجه اش زمان میبره ولی خب برا شروع خوب بود برام و کلی ذوق کردم ...و بقیش هم میسپارم دست اوس کریم که خودش بهترین یاری دهنده اس ...(پی نوشتای با علامت + مربوط به همون دغدغه های زندگیه که نمیخوام زیاد اینجا رو درگیرش کنم ...فقط یه اشاره بهش میکنم و میگذرم ...نمیخوامم بهش رجوع کنم ...)
* خب میگن دل به دل راه داره ...اینو خب از بچگی شنیده بودم بارها ولی خب شنیدن این جمله از زبون یه نفر خاص برام واقعا دلنشین بود ...هر چند با تونل تموم شد ...دی ! )
* این جمعه عجیــــــــــــــب دلتنگم ...شرح هم نداره ...
* منتظر فردائم و یه دنیا حرف زدن و اقدام کردن راجع به چند تا کار که با کمک یه نفر حل میشه ...
*سرگشته و حیران اون دویدنم ....*
( اســـــــــب برام یه عشقه همینطور دیدنش حتی تو رویا ...
یعنی تعبیرش چی بود ؟! ...هر چی بود میخواست یه چیز مهمی رو بهم بگه ..
من میدونم ! )
یکی ازم سوال کرد واسه چی اسب دوس داری و عشقت اینه که یه روزی اسب سوار ماهری بشی ؟!
خب منم فقط اینو داشتم که بگم ...
از سرعت دویدنش ...
از حالتایی که داره ...
و از زیباییش خیلی خوشم میاد ...
دلیل دیگه ای نداره جز اینکه یه عشقه ...
یوقتایی تو زندگی یه جریاناتی پیش میاد که حرفای دیگران هضمش برام خیلی سخته ...از اینکه درک نمیکنن و فقط حرف میزنن ...از اینکه فقط شنونده ای و به حرف مخاطبت احترام میذاری در صورتیکه میتونی با همون لحن جوابشو بدی ولی ته دلت یه چیزی هست ...یه نور امیدی ...یه حس خدایی ...که آرومت میکنه ...ولی وقتایی هم هست که جوابشونو میدی با همون لحن خودشون ...و باز لجبازی میشنوی بدون هیچگونه تدبیر و فکری از طرف مخاطبت و اینه که آزارت میده ...ولی بازم به ادامه کار و رفتارت امید داری ...برا من که امیدم بیشتر میشه تو اینگونه شرایط ...شاید برام خوب باشه که میدونم هست ..از اینکه ببینم هیچی نمیتونه مانع سمج بودنم بشه خیلی خوشحالم و از اینکه حرفای دیگران نمیتونه مانع کارم بشه خوشحالترم ...حتی اگه سخت باشه برام ...
+ الهی به امید خودت ...